تبليغاتX
از درون
 
یادداشتهایی برای پر کردن اوقات فراقـــــــــــت
 

غم این نیست

 که تمام زندگی ات تلخیِ شعر و گریه باشد

غم این نیست که آنکه را دوست داری هواخواهت نباشد

 

غم اینست که غمت جز اینها باشد!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

تا که سر به روی پیکرم گذاشت جز سر قلم به دست من نبود
هیچ درد سر نداشتم اگر این زبان سرخ در دهن نبود

دست بی اجازه ی پدر بلند وای از زبان تلخ مادرم
کاش در زبان مادری ی من زن بن مضارع زدن نبود

مادرم وطن بگو کدام دیو بچه هات را به مرزها فروخت
مادرم وطن بگو پدر نبود آنکه هرگز اهل این وطن نبود

پای حجله های خون برادرم پاش را فروخت یک عصا خرید
او بدون پا به جشن مرگ رفت بس که هیچ پای بند تن نبود

توي واژه نامه جای جنگ : ننگ می نویسم و ضمیمه می کنم :
یادگار آن غرور له شده غیر از این پلاک و پیرهن نبود

زندگی بلای بودن من است مرگ جشن جاودانه بودنم
تا همیشه خواب می شدم اگر ترسی از دوباره پاشدن نبود

مریم جعفری

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

{همه ی آنها-حتی فورد- به سمت درِ آپارتمان ر فتند. کورین از جلو، بانی به دنبالش و فورد پشت سرشان.

به در که رسیدند، کورین ناگهان برگشت. این کار را چنان سریع انجام داد که شانه اش آمد کنارِ صورت بانی و جلوی دید او را گرفت.

((ری، با من برمی گردی خونه؟))

فورد حرف او را نشنید. به گونه ای مودبانه و غیرقابل بخشش پرسید:((ببخشید، چی گفتی؟))

((با من برمی گردی خونه؟))

فورد به نشانه ی نفی سر تکان داد.

پس از پایان این صحنه، بانی به چابکی از پس شانه ی کورین بیرون آمد و انگار نه انگار تقاضایی مهم مطرح و رد شده، دست کورین را گرفت.

((کورین، خیلی از دیدنت خوشحال شدیم. کاش بتونیم به هم نامه بنویسیم. می خوام بگم -می دونی که- نشونیت تو نیویورک هنوز همون جای قبلیه؟))

((آره.))

((عالیه.))

کورین دستش را از دست او بیرون کشید و به سمت شوهرش دراز کرد. فورد تقریبا آن را فشرد، سپس کورین دستش را بیرون کشید.

((وای، کورین، امیدوارم راحت تاکسی گیر بیاری. اونم تو این هوا. هاه، گیرت میاد –چراغ راهرو رو واسه کورین روشن کن، احمق.))

کورین، بی نگاهی به پشت سر، با تمام سرعتی که در توانش بود از پله ها رفت پایین و به خیابان که رسید شروع کرد به دویدن؛ ناشیانه و افتان و خیزان.}

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

این آخرین صحنه ی "جنگل واژگون"ی است که یک ماه پیش در آن افتادم  و حالا برای چندمین بار ریشه هایش را به سختی از روحم جدا کردم. سلینجر را خیلی بیشتر از همه به خاطر همین داستان بلند دوست دارم. این داستان از آن خانه خراب کن هاست. تفکربرانگیز، خلاق در روایت و زیبایی و استقامت محض در پایان بندی. درست مثل یک غزل خانمان برانداز مثل یک سپید عمیق....

 ریشه ها پراکنده و سخت برنده بودند   جای زخمش هنوز میسوزد

بیا از نو شروع کنیم!

((سردت نیست، کورین؟))

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

خنده های رفتگران در مه

                    می درخشيد

درختان در مه ريشه ها را

                می پراکندند

من می دانستم

هنگام که مه تمام شود

ريشه های عريان درختان

بر کف خيابان است

ساختمان پست و تلگراف

که در روزهای ديگر سفيد بود

اکنون در مه،لرزان

و شيری رنگ بود

شير فروشان آمدند

مه رفته بود

پسرک ها و دختران لاغر

از مه بيرون بودند

با نان و سبد ميوه

به رويا می رفتند

من تمام مه را تنها آمدم

به آفتاب رسيدم

ساختمان پست و تلگراف

سفيدی روزهای ديگر را

                      داشت

که من در همه ی آن روزها

کارمندی ساده بودم

بارانی سفيد و کلاهی سياه

                        بر سر داشتم

در همه ی آن روزها

شما را مخفيانه دوست داشتم.

(احمدرضا احمدی)

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

اپرای رومئو ژولیت را با کلی زحمت و مصیبت گیر آورده ایم و در حال تماشاییم! کفمان حسابی بریده و دوست کارگردان ما میگوید این تازه همچین انگشت کوچیکشونه! این گونه است که ما کفمان بیشتر میبرد و انگشت تحیرمان در دهان تعجمان (یه همچین چیزایی!) مانده است. تئاتر را میبینیم و با اشتیاق آواز زیبای این دو قناری عاشق را نیوش میکنیم.

 

 

 

--- شیراز جای مشخص و نهاد فعالی برای تئاتر ندارد. من فقط در جشنواره های تئاتر شیراز و چند تا دعوت دوستانه به لطف همین دوست چند بار توانستم فیضی اندک ببرم.

اعصابم حسابی به هم ریخته. به تک تک آن هزاران نفر تماشاگرِ اپرا حسودیم میشود وحشتناک! مگر ما لیلی و مجنون نداریم؟ ویس و رامین؟ شیرین و فرهاد؟ بیژن و منیژه؟ یا داستانهای عاشقانه که در مثنوی معنوی  یا در خلال حماسه های شاهنامه آمده اند؟!

چرا؟ چرا این همه حقیر و کوچک شده ایم؟ ما فقط بلدیم به گذشته ی دورمان افتخار کنیم. گذشته ای که خود نقشی در ایجادش نداشته ایم و حالا هر وقت هرجا کم می آوریم به جای قبول ضعفها در فرهنگ و هنرمان تنها میتوانیم چنگ بیاندازیم به این طناب پوسیده و از مدافتاده! دستمان برای همه رو شده، حتی خودمان! وقتی مثل همیشه با یاری از گذشتگان از موجودیتمان دفاع میکنیم، خودمان کاملا حس میکنیم توخالی و پوچیم.ما چیزی از خود برای اثباتِ وجودمان نداریم! ما فقیریم! مثل گدای پادشازاده ای که از جد خویش تنها نشان اشرافیتی بر بازو دارد که پیراهن ژنده اش آن را پوشانده است!

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

دلم میخواهد بنویسم. از خیلی چیزها... انگار صدایم گرفته و از گلویم هیچ چیز جز نام تو فرونمیرود!

 

دلم میخواهد بنویسم  چیزی دارد در گلو پِل پِل میکند! قرمزی اش به زبانم رسیده. دهانم شوریِ خون دارد و بوی سیمیت سرتاپای کلمه ها را گرفته. 

 

دلم میخواهد بنویسم آب تا خرخره ام بالا آمده چیزی پل پل میکند آن ته. حبابهای چندتایی از حلقم بالا میایند با کلمات بی معنا. کسی گریه میکند آن ته. چیزی پل پل میکند این درون   صدام گرفته

دلم میخواهد بنویسم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 
رقص سایه ها

 

 

 

 

 

 

 

چنان گرفته تو را بازوان پیچکی ام

که گویی از تو جدا نه  که با تو من یکی ام


نه آشنایی ام امروزی است با تو همین

که می شناسمت از خواب های کودکی ام
 


عروسوار خیال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروسکی ام


 
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام


 
به نام توست که می خوانم ای شکفته ترین

گل ستوده در آوازه ی چکاوکی ام



نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام
 

چه برکه ای تو که تا آب آبی است  در آن

شناور است همه تار و پود جلبکی ام
 

به خون خویش شوم آبروی عشق آری

اگر مدد برساند سرشت بابکی ام

 

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم

اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

منزوی

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 

ساعت 1 ظهر وقتی خسته و ناله توی ایستگاه ایستاده ای؛ گرمای مرداد اززیر مقنعه ات چکه میکند .

با بیحالی کره ی داغ چشمهات را میچرخانی به اطراف،  که مثل هر داستانی"ناگهان" چشمت می افتد به مجله های پیشخوان روزنامه فروشی مجاور. مجله ای را که دربه در دنبال شماره جدیدش بوده ای  یکباره میبینی، تا نزدیکی های دکه می روی ولی ناگهان یادت می افتد به کیف پولت که فقط 1600 تومان تهش مانده، مجله هم 1600 تومان است و تنها 50 تومان ناقابل اگر داشتی می توانستی هم مجله را بخری هم با اتوبوس به خانه برگردی. میبینی این فقـــ!ـــــــر را؟

ناچار با دهانی  که نیمش روی آسفالت کشیده میشود، چند قدم رفته را برمی گردی و با همان قیافه ی ناله به ایستگاه برمی گردی تا همچنان هی عرق از پس و پیش سرت جاری شود و تو هی با دستمال موهای خیس زیر مقنعه را تسلی دهی به خنکای کولری در خانه- اگر برق نرود البته-

چند دقیقه ای می گذرد و اتوبوس با پوزی شبیه دهان ما! به ایستگاه می رسد. جیب عقبی کیفت را باز می کنی که دستمالی دیگر بیرون بیاوری (که اتوبوس شلوغ است و مجال دستمال درآوردن نمیدهد). دستهایت با فلزی لطیف برخورد می کند -به ناگهانی یافتن گنجی در خرابه- انگار که تمام دنیا مال توست. سکه ی 50 تومانی را سر جایش میگذاری. با عجله به طرف دکه میدوی و مجله را برمیداری.... تیترها را با اشتیاق مرور میکنی مصاحبه ها داستانها نقدها...

اتوبوس با دهانی که روی اسفالت کشیده میشود از همان جلو سربرمیگرداند و به تو پوزخند میزند. اتوبوس بعدی 15 دقیقه دیگر میرسد.

مجله را می بندی و با حرص خودت را باد میزنی.

 

پ ن: دیروز با مریم داشتیم در همین مورد حرف می زدیم. هیچ چیز شیرین تر از این نیست که در عین ناامیدی یک سکه ی بی ارزش تمام دنیا را به تو ببخشد!

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 
امروز از سر بیکاری کانال 5 را گرفتم. شبکه خبر
گزارش چی بود؟ طبق معمول: ناکامیهای اقتصادی آمریکا. نارضایتی و یاس مردم آمریکا رکود اقتصاد در امریکا عدم آزادی در آمریکا

می رسیم به گزارشها باب دولت محترم آقای دکتر: پیرمرد با لبخندی رضایتمند از این که روستایش آب و برق دارد می گوید و تصویر دهان گشاد آقای دکتر در حالی که دارد با ملت روستایی خوش و بش می کند دستشان رو محکم و به گرمی می فشارد.

من این جا پای تلویزیون نشسته ام یکهو برق میرود.

هوا گرم است.

احساس میکنم گوشهایم از اندازه عادی خارج شده اند.

  نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 
دلم گرفته هی! بیشعور! دلم گرفته میفهمی ؟خاک تو سر دل بیشعورم! احمق جان! تا کی میخوای خودخوری کنی؟ 

 

 

 

 

پ ن: این خیلی خصوصی بود! اگه چیزی ازش نفهمیدید ببخشید! مرض دارم دیگه! دست خودم نیست نمیتونم ننویسم!

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط زهرا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM